آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

374. امیتیس شیرین زبون :*

حرف زدنت بسیار پیشرفت کرده این وسط حرفهایی میزنی گاها که ما انگشت به دهن میمونیم :* یه بار لباسها رو شستم و بعد در لباسشویی رو که باز کردم توش چند تا پاستیل کرمی بود  باب اندیدی ... باب اسفنجی لپاپ ... لپتاپ صبح 13 بدر امیتیس ساعت 7 صبح بیدار شد و چون باباش پایین خوابیده بود گریه میکرد که بابا کوووو ؟ بعد یهو چشمش افتاد به اتاق و دید هوا روشنه و چون گفته بودم صبح میریم پیاده روی یهو برگشت گفت بریم پیاده روی! میگم مهمونا خوابن میگه مهمونام بیان پیاده روی  3 تا گردو برداشته بود باهاش بازی میکرد میگه این باباشه این پسره ... میگم اون یکی کیه ؟ میگه مامانشه  امیتیس اومده میگه مامان من دکترم ! میگم دکتر چی ؟ میگ...
25 ارديبهشت 1394

373. آمل

خیلی وقته ننوشتم ... یعنی دسترسیم به اینترنت محدوده با نت همراه اول فعلا ... 13 بدر که دماوند بودیم عمه فاطی و عمه اکرم هم باهامون بودن ...  16هم مامان و بابا رفتن پیش دایی ارش اینا ... بعد همون موقع هم به بابامرتضی گفتن بره آمل برای ریاست کارگاه اونجا که دارن متروی آمل لاریجان رو میسازن و بعد هم تا تهران ... خلاصه با عمو حمید رفتن امل یه سر و من و خاله سمیه و سورنا و امیتیس گلی یه سر کوچولو رفتیم دماوند ... پنجشنبه با بابامرتصی رفتیم امل و خونه ای که گرفته بودن رو اصلااااااااا نپسندیدیم و رفتیم خونه ی خاله مریم و تو با زهرا فینگیلی کلی اتیش سوزوندی ... عصرش رفتیم کلی گشتیم ولی جای مناسب پیدا نکردیم شب من و امیتیس خونه ی خاله مریم...
25 ارديبهشت 1394

373. آمل

خیلی وقته ننوشتم ... یعنی دسترسیم به اینترنت محدوده با نت همراه اول فعلا ... 13 بدر که دماوند بودیم عمه فاطی و عمه اکرم هم باهامون بودن ...  16هم مامان و بابا رفتن پیش دایی ارش اینا ... بعد همون موقع هم به بابامرتضی گفتن بره آمل برای ریاست کارگاه اونجا که دارن متروی آمل لاریجان رو میسازن و بعد هم تا تهران ... خلاصه با عمو حمید رفتن امل یه سر و من و خاله سمیه و سورنا و امیتیس گلی یه سر کوچولو رفتیم دماوند ... پنجشنبه با بابامرتصی رفتیم امل و خونه ای که گرفته بودن رو اصلااااااااا نپسندیدیم و رفتیم خونه ی خاله مریم و تو با زهرا فینگیلی کلی اتیش سوزوندی ... عصرش رفتیم کلی گشتیم ولی جای مناسب پیدا نکردیم شب من و امیتیس خونه ی خاله مریم...
25 ارديبهشت 1394

372. امسال ما !

2 عید رفتیم خونه ی بابایی ... بابایی اینا 16 فروردین میرن پیش دایی آرش اینا ... آییییییییی دلم میخواد منم برم   اگه ویزا نمیخواست میرفتم ... ولی بهرحال ... تا روز 7 م مهمون نداشتیم و فقط مهمونی میرفتیم ... که پسرخاله ها از قم اومدن خونمون دقایقی ... 8 م نی نی عمو مرتضی و خاله الهه بدنیا اومد به اسم مانیار ! فعلا هم تو دستگاهه طفلی اخه زود بدنیا اومد  از دیشب هم مامانبزرگه اومده اینجا دیگه تا کی ش رو نمیدونم ! یه جا خوندم به بچه هاتون بگین بهتون افتخار میکنم ... من بهش میگم اون هر هر میخنده ! بعدم خوندم که از بچه بپرسین با عیدیاشون میخوان چیکار کنن ... امیتیس میگه میخواد اسمارتیز بخره ! بدم بهش ؟  هی میگه ب...
11 فروردين 1394

371. سال نو مبارک :)

سال 1394 مبارک ! پارسال که سال چرتی بود ایشالا امسال سال خوبی باشه برای همه :* دخترکم بسی شیرین شده ... هنوز پوشک رو حفظ کرده با جدیت ... ولی پستونک رو ازش گرفتیم ... شیشه رو هم فقط قبل از خواب میخوره ... عاشق شیر توت فرنگیه ... بهش میگه توت بَگَرنی ! روزی دست کم 2 تا توت بگرنی میخوره ! شبها دیگه خودش میخوابه باید بغلش بخوابیم تا خوابش ببره ... هنوز پیش باباش میخوابه و وقتی پیشش نباشیم گریه میکنه و ما درکل مشکلی نداریم با این مساله طاقت دوریشو نداریم ... ایشالا امسال همه ی اونایی که نی نی میخوان خدا بهشون یه سالم و خوبشو بده :* اینم دعای امسال ما  سال تحویل هم روز شنبه اول فروردین ساعت 2 و 15 صبح بود و امیتیس خواب بود ولی من و...
1 فروردين 1394

370. قصه ی زرافه

اییییییی روز ! زرفه بود !!! یه روز یه زرافه و یه خرگوش با هم بازی میکردن ... بعد هلی کوپتر اومد یه کادو انداخت پایین - امیتیس با کادو میگه کَدُ ! به دانلود هم میگه دَنلُد ! همه شم داره دنلد میکنه   - خلاصه میرن نگاه میکنن میبینن کادو برای اقا شیره س ... میرن باغ وحش بپرسن اقا شیره کجاس ... خانم ببره میگه اقا شیره رفته یه جای دور ... باید سوار هواپیما بشین برید اونجا ... زرافه هم خوشحال میشه برا اینکه میخواد سوار هواپیما شه بعد میفته زمین صورت و دست و پاش زخم میشه ... بعد میرن پیش اقای دکتر براشون چسب میزنه! بعد میرن سوار هواپیما میشن و میرن یه جای دور ... خسته بودن میخوابن صبح دو تا فیل میبینن و با هم میرن پیش اقا شیره ......
29 اسفند 1393

369.مامان بی حوصله و دخترک شیرین زبون

بی حوصله م ... کلا روزای اخر سال رو دوست ندارم ... یه جورایی هم دوست دارم هم دوست ندارم ! از حرفاش که برا دوستام میفرستم اسکرین شات گرفتم یهویی مینویسم ! دیگه حس هر روز نویسی ندارم !!! راستی عیدی گوشی گرفتم شادم  امیتیس به هلیکوپتر میگه هله ترتر ! یه روز داشتم کتاب میخوندم اومد کتابمو بگیره ... بهش کتاب رو ندادم رفتش پشت در گفت اه دیوونه کرد  شبها که میخواد بخوابه پروژه داریم ... باید قصه ی زرافه رو براش بگیم ... این زرافه یه بازی ه لگو ئه ... که داستان داره ... بعد توی این بازی زرافه پاش زخم میشه و چسب میزنه اینجاشو خیلی دوست داره ... حالا پست بعدی داستان رو مینویسم که یادگاری باشه براش :) خلاصه اول باید براش زرافه ک...
29 اسفند 1393